جستجو

در حال بارگیری...

سه‌شنبه ۲۳ اوت ۲۰۱۱

شاید بازگشت به وبلاگ نویسی ...

این گاه نگار شخصی بنده خیلی وقت بود متروکه شده بود؛ حالا دوباره هوس کردم یک چیزهایی اینجا بنویسم.
البته همچنان این امکان هست که دوباره تنبلی خرمان را بگیرد و بیخیال ماجرا شویم؛ تا ببینیم چه می شود!

دوشنبه ۲۵ مهٔ ۲۰۰۹

انتقال...

سلام دوستان. این گاه‌نگار به دامنه‌ی شخصی بنده منتقل شد. این آخرین پست در این بلاگ خواهد بود. لطفن برای خواندن نوشته‌های تازه به اینجا مراجعه فرمائید.

دوشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۰۹

سنجاب روی گل

مرد: خوش‌حالی؟

زن: یعنی چی؟

مرد: هیچی، خوش‌حالی؟

زن: واسه چی باید خوش‌حال باشم؟ ...

مرد: هیچی، وا بده ...

زن: وا؟ یعنی چی خب؟ بگو ببینم

مرد: ای بابا، هیچی، خوش‌حالی ... خوش‌حالی ... چیزی نیست کلن ...

زن: مسخره کردی من‌و؟ من که می‌دونم یه منظوری داشتی ...

مرد: چه منظوری داشتم؟ چه‌طور نفهمیدم خودم؟

زن: خیله‌خب، ول کن ...

مرد: نه، بگو ببینم منظورم چی‌ه؟

زن: نمی‌دونم ... اگه می‌دونستم که نمی‌پرسیدم ...

مرد: ما که نفهمیدیم چن نفر تو این اتاق‌ن ...

زن: یعنی چی؟

مرد: هیچی، خوش‌حالی؟

زن: دیوانه‌ رو ببین‌ا ... چه‌ت‌ه خب؟

مرد: چیزی‌م‌ه؟

زن: گمون کنم

مرد: چیز دیگه نکنی جوون! ...

زن: اصلن خدافظ ... حال‌ت خوب نیست ...

مرد: یعنی چه‌م می‌تونه باشه این وقت شب؟!...

زن: از خودت بپرس ... همیشه مسخره بازی در می‌آری ... خب حرف می‌خوای بزنی مث آدم بزن دیگه ...

مرد: کی گفته می‌خوام حرف بزنم؟

زن: اصلن گه خوردم، بی‌خیال ...

(مکث)

زن: خدافظ

مرد: خوش‌حالی؟

زن: نه، نیستم ... دیوونه‌م کردی ... اه ...

مرد: آخه چرا؟

زن: زود باش خدافظی کن ... یالا ...

مرد: هیچ خدافظی ندارم بکنم ...

زن: قطع می‌کنم ...

مرد: پس خوش‌حالی!

زن: ...

مرد: آفرین!

زن: می‌خوام برم ...

مرد: آخه تو که جایی رو نداری بری ... این وقت شب گرگ‌ا بهت حمله می‌کنن ... چی شد؟ ... حمله کردن؟ ... نکردن؟ ...گزینه‌ی الف و ب؟ ... هیچ‌کدام؟... خب چی می‌گی؟ حرف حساب‌ت چی‌ه؟

زن: هیچ حرف حسابی ندارم

مرد: حرف کتاب چطور؟

زن: خدافظ

مرد: تو فهمیدی چن نفر تو این اتاق‌ن؟

زن: برو دکتر

مرد: چه‌طور مگه؟

زن: مریضی

مرد: یعنی چه‌م‌ه؟

زن: هیچی، دیوانه‌یی!

مرد: دیوانه نی‌م من که روم خانه به خانه (با صدای مختاباد)

زن: من رفتم ... کار نداری؟ ... الو ... جواب نمی‌دی برم ... چی‌کار کنم؟ ... الو ... باشه ...

مرد: ...

زن: ...

مرد: ... ...

زن: ... ... ...

مرد: ...

زن: خدافظ

مرد: حوصله ندارم ...

زن: خب چرا خدافظی نمی‌کنی؟

مرد: چون حوصله ندارم

زن: چی‌کار کنم حالا؟

مرد: سکوت

زن: تلفن پدیده‌ی مناسبی برای سکوت کردن نیست ... خود شما فرمودین

مرد: آره، ولی اون‌موقع حوصله داشتم

زن: چی‌کار کنیم حوصله دار شی مثلن؟

مرد: سکوت

زن: پس من قطع می‌کنم تا صب با سکوت حال کن

مرد: هیچ حالی ندارم باهاش بکنم

زن: اه .. خسته‌م کردی

مرد: خسته نباشی جوون

زن: نه بابا، تو امشب یه چیزی‌ت می‌شه ... چیزی زدی؟

مرد: آره، از کجا فهمیدی؟

زن: چی زدی؟

مرد: آخه روم نمی‌شه

زن: جدی چیزی زدی؟

مرد: شوخی دارم مگه باهات؟

زن: چی زدی خب؟

مرد: سخت‌ه

زن: ای درد ... جون‌ت بالا بیاد خب

مرد: آخه خیلی اخلاقی نیست

زن: به ...م‌م

مرد: نه بابا؟ ...م داشتی و رو نمی‌کردی این همه سال بلا؟

زن: آره داشتم، اندازه‌ی کله‌ی بابات ... می‌خوای؟

مرد: آخه توانایی‌ش‌و ندارم ... وگرنه به جون یه دونه بچه‌م ـ که نمی‌خوام جونی بالا جون‌ش باشه ـ خیلی علاقه‌مند بودم ... تا به حال علاقه‌مند بودی؟

زن: تا حالا جونی بالا جون‌ت بوده؟

مرد: سه شب

زن: چه سه شب؟

مرد: دوم ذی‌قعده، هژده عام‌الفیل ...

زن: روان‌نژند‌و ببین‌ا ... عام‌الفیل شب بود؟

مرد: آری ... از قضا شب سختی هم بود ... شب جالب و جامعی بود ... خیلی هم عالی بود ... امدره بر بالی بود!!! ... می‌خندی؟

زن: چت‌ه خب روانی؟ چی کشیدی؟

مرد: عکس یه گل کوچولو که یه سنجاب روش نشسته مثلن! ... می‌خندی؟

زن: آی خدا ... باید بست‌ت به تخت ... مضری برای جامعه

مرد: اولن که معتاد بیماره؛ مجرم نیست! دومن که کلی باعث خوش‌حالی‌ت شدم. سومن که ... ا ِ ... چی می‌خواستم بگم؟ ... اه ... یادم رفت ... چی‌ می‌خواستم بگم؟

زن: من چه می‌دونم

مرد: خیلی مهم بود آخه

زن: حرف مهم‌م می‌زنی مگه تو؟

مرد: آری، همه‌ش حرف‌ای مهم می‌زنم، کی‌ه که قدر بدونه؟

زن: دشمن!

مرد: خدافظی

زن: وا؟

مرد: والا

زن: چی می‌گی؟

مرد: خدافظی می‌کنم

زن: دیوانه‌یی‌ا ...

مرد: چن بار یه حرف‌و می‌زنی؟ یه بار گفتی فهمیدم، خلاقیت داشته باش یه کم ...

زن: همین‌م که هستم، خیلی‌م عالی‌م ...

مرد: امدره بر بالی‌م ... آها یادم اومد

زن: چی‌و؟

مرد: سومن این که این امدره بر بالی قضیه داره ... یه رفیقی داریم یه جمله که بهش بگی شروع می‌کنه واست مشاعره را می‌ندازه ... بعد خودش یه سری قافیه ابداع می‌کنه بی‌ربط ... کلن آخرش به جایی می‌رسه که فقط وزن و قافیه حفظ می‌شه، منتها خزعبل مطلق ... خودش‌م چنان خنده‌های سرخوشانه‌یی سر می‌ده که انگار به خر تی‌تاپ دادی ... این امدره بر بالی هم از سروده‌های استاده

زن: می‌دونستم

مرد: چی‌و؟

زن: گفته بودی قبلن

مرد: نه بابا؟

زن: بله! یه فکری به حال خودت بکن

مرد: سه فکری به حال خودم می‌کنم

زن: کار نداری دیگه؟

مرد: خوش‌حالی؟

زن: آره، خوش‌حال‌م ... خدافظ

مرد: خوش‌حال باش

زن: باشه باشه

مرد: فظ

زن: راستی امروز ولنتاین بود

مرد: به ما چه؟

زن: هیچی، گفتم واسه دوس دخترت کادو بگیری

مرد: اگه حسن نیت داشتی که زودترش می‌گفتی ... تازه‌ش‌م، من سپندارمذگان می‌گیرم مثلن!

زن: آفرین

مرد: نگیرم

زن: به ...م‌م

مرد: آفرین ... پس ما رفتیم ... فظی

زن: آدم باش!

مرد: فردا

زن: خدافظ

مرد: بای بای

یکشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

يک مصاحبه با جرح و تعدیل بسیار!

امروز از خبرگزاری امید با بنده تماس گرفته شد و مصاحبه‌ای با موضوع بیمه برای هنرمندان انجام شد. ابن گفتگو با جرح و تعدیل فراوان ـ که اصولن دور از انتظار هم نیست! ـ روی سایت این خبرگزاری قرار گرفته که می‌توانید از این‌جا بخوانیدش.
هرچند تغییراتی که با سلیقه‌ی مصاحبه‌گر صورت گرفته خیلی اساسی و قابل اعتراض نیست ولی یادآوری چند نکته می‌تواند به روشن‌تر شدن اصل سخن کمک کند:
در کشور ما که تئاتر رسمی و بدنه تنها از کانال نظارت و حمایت دولتی تولید می‌شود و زمینه برای شکل‌گیری تئاتر خصوصی ـ جز چند نمونه‌ي انگشت شمار که عمومن تنها به اجرای نمایش‌های سرگرم کننده‌ی فاقد استانداردهای کیفی می‌پردازند ـ فراهم نیست؛ تقویت نهادهای صنفی و مستقل می‌تواند راهی برای اعاده‌ی حقوق هنرمندان و مجاب کردن دستگاه‌های سیاست‌گزاری به بازنگری در شکل حمایت از جمعیت هنرمندان تئاتر باشد.
این حرکت به سوی احقاق حق با توجه به وضع موجود باید با هم‌بستگی و آرام آرام صورت بگیرد. مهم‌ترین وظیفه‌یی که نهادهای صنفی باید به عهده بگیرند تبیین نقش و کارکرد هنرمند و بازنگری در معیار ارزش‌یابی اوست؛ تببین این که نمی‌توان هنرمند را هم‌چون کارمند یا کارگر با میزان فعالیت قابل مشاهده‌اش سنجید بل‌که باید پذیرفت که کار اصلی هنرمند در تنهایی‌ش و مواقعی‌ست که دیده نمی‌شود و از این رو هم‌واره نادیده انگاشته می‌شود.
افزایش سالن‌ها و فضای کار بیش‌تر، امکان تشکیل تئاتر خصوصی، حمایت دولتی به عنوان عامل پشتیبان با روی‌کردی فرهنگی و نه اقتصادی، به کارگیری دانش‌آموختگان و صاحبان تجربه و در نهایت برنامه‌ریزی و سیاست‌گزاری هوش‌مندانه راهی‌ست که در درازای آن می‌توان افق امنیت و رفاه شغلی را در این عرصه پدیدار کرد؛ راهی که بدون هم‌بستگی و خواست مشترک اهالی تئاتر هرگز هم‌وار نخواهد شد.



چهارشنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

تاثیرات بی‌کاری بر ذهن

جشنواره‌ی تئاتر فجر هم شروع شد و ما امسال بر خلاف سنوات گذشته بی‌کاریم.خوشا به حال کاردارها! (برای خالی نبودن عریضه)
هرچند بنده قرار بود در نمایش‌های نبرد و مده‌آ به کارگردانی دکتر قطب‌الدین صادقی به بازی بپردازم، ولی‌کن که این کار طبق همان سنت دیرین که در پست‌های پیشین بدان اشاره شد بنا به دلایل مشکوکی متوقف گردید! و از تاریخ تعطیلی این نمایش بنده به شخصه خبر موثقی از اوضاع و احوال دکتر صادقی در دست ندارم؛ امیدوارم ایشان هرکجا که هستند موفق و پیروز باشند کمافی‌السابق.

کلن قصد داشتم مقادیری نق بزنم که از صرافت آن هم افتادم. به هرحال همین است که هست. نیمه‌ی پر لیوان را می‌بینم ‌که خوش‌بختانه هنوز جشنواره‌یی برگزار می‌شود ـ هرچند بدون حضور بنده ـ بدا به حال روزی که دیگر همین جشنواره‌ی بی‌رمق را هم نداشته باشیم که بخواهم برای‌ش نق بزنم ...

پس:
تئاتر برای همه

پنجشنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹

چه‌گونه غورباقه هفت‌تیرکش شد!

مثلی هست که می‌گه شهر که شلوغ بشه غورباقه هفت‌تیر می‌کشه.

خیلی ساده‌انگارانه خواهد بود که هفت‌تیرکشی غورباقه رو فقط نتیجه‌ی شلوغ شدن شهر بدونیم؛ همون‌طور که ابوعطا خوندش رو هم نباید فقط تحت تاثیر سربالا رفتن آب دونست.

این دیگه مثل روز روشن‌ه که غورباقه اصولن موجودی واکنشی‌ست؛ یعنی هر تغییر و تحولی در محیط زیستی‌ش باعث بروز واکنش‌های متفاوتی در اون می‌شه. ولی آیا فقط همین تغییر و تحولات محیطی باعث ایجاد این واکنش‌ها می‌شه یا این‌که مسائل عمیق‌تری وجود داره که ما مدت‌هاس از اون‌ها غافل‌یم؟

آیا غورباقه موجود دم‌دمی مزاجی‌ه؟ یا حتا موجودی نون‌ به نرخ روز خور؟ می‌شه این احتمال‌ها رو بررسی کرد. همه خوب می‌دونیم که غورباقه جانوری‌ست دو زیست، یعنی می‌تونه خودش رو با شرایط متفاوتی وفق بده، ولی این وفق دادن به معنی یک سازگاری کورکورانه نیست؛ اون در حقیقت این قابلیت رو داره که با شرایط کنار بیاد ولی با وصف این سازگاری بالا هیچ‌وقت غورباقه بودن خودش رو فراموش نمی‌کنه. اون با خودش می‌گه: درست‌ه که دارم به این شرایط (شاید نامناسب) تن می‌دم، ولی باز هم یک غورباقه‌م!

همین خاصیت غورباقه باعث می‌شه که ما تصور کنیم با جانوری ریاکار طرف‌یم، موجودی که توی هرنوع موقعیتی سر به سازش‌کاری و اطاعت بر‌می‌داره. ولی ما که از دل غورباقه خبر نداریم!

این‌ که دیگه واضح و مبرهن‌ه که غورباقه جانور کوچکی‌ست، جانوری که ممکن‌ه به سادگی زیر فشار‌های بی‌رحم محیطی له بشه. باید قبول کنیم که اون چاره‌ی دیگری جز این سازش‌کاری نداره. این اطاعت همه جانبه در حقیقت راه دررویی برای صیانت از غورباقه بودن‌ش‌ه. باید قبول کنیم که غورباقه هیچ‌وقت نمی‌تونه شیر باشه! حتی نمی‌تونه (اگر هم بخواد) در هیچ موقعیتی مثل شیر عمل کنه. اصلن چرا شیر؟ چرا راه دور بریم، اون حتا نمی‌تونه مثل یک وزغ باشه! اون غورباقه‌س و چیزی جز این نیست.

خود شما اگر در موقعیت‌های صعب زندگی قرار بگیرین؛ در شرایطی که هیچ راهی جز اطاعت نداشته باشین چه‌کار می‌کنین؟ چیزی غیر از این‌ه که تن می‌دین و منتظر شرایطی می‌شین که بتونین دوباره به حالت ایده‌آل خودتون برگردین؟ مسلمن چیزی جز این نمی‌تونه باشه. ولی چیزی که مهم‌ه این‌ه که شما در اون حالت هم باز یک انسان هستین - حتا اگه توی اون شرایط رفتاری انسانی از خودتون نشون نداده باشین - حداقل خودتون که دیگه می‌دونین چی هستین!

خوب، همه این‌ا گفته شد تا به این برسیم که حالا موجودی مثل غورباقه - با همه‌ی ضعف‌ها و سازش‌کاری‌هاش - چه‌طور به جایی می‌رسه که هفت‌تیر بکشه. خودتون به‌تر می‌دونین که هفت‌تیرکشی کار ساده‌ای نیست؛ یا دست‌کم یک کار عادی نیست و از عهده‌ی هرکسی برنمی‌آد. پس چه پروسه‌ای باید طی بشه که یک موجود مطیع و آسیب‌پذیر تبدیل به موجودی طاغی و عصیان‌گر بشه؟

سوال بنیادی آن است که این عصیان و سرکشی در غورباقه اصولن امری ذاتی‌ست که در او به صورت بالقوه و نهفته وجود دارد و در لحظه‌ی مناسب به حالت بالفعل و پیدا در می‌آید؟ یا نه، این طغیان امری‌ست الحاقی‌ که در پی اهدافی منفعت‌طلبانه در موقعیت مناسب توسط غورباقه انتخاب می‌شود؟

از آن‌جایی که ما غورباقه نیستیم و هم‌چنین نمی‌توانیم عکس‌العمل‌های غورباقه‌ای را با معیارهای انسانی بررسی کنیم، ناچار باید از تجربه و آزمایش استفاده کنیم. مطالعات آماری در دسترس نشان می‌دهد که هفت‌تیرکشی و نیز هیچ مورد مشابهی که مصداق اعمال خشونت باشد هیچ‌گاه در جامعه‌ی غورباقگان دیده نشده‌است. اما چیزی که باید در نظر گرفته‌شود این‌ست که در این مطالعات هرگز درجات شلوغی شهر لحاظ نشده‌است. یعنی ما که در این تحقیق اصولن با دو شاخص عمده (خشونت غورباقه وشلوغی شهر) سرو کار داریم تنها یکی از دو شاخص (خشونت غورباقه) را در دست داریم و همین مهم باعث می‌شود که نتوانیم جمع‌بندی دقیقی ارائه دهیم. پس در غایت این تحقیق تنها می‌توان به ارائه‌ی فرضیه (و نه حتا نظریه) بسنده کرد.

همه خوب می‌دانیم که سرچشمه‌ی همه‌ی مثل‌هایی که از گذشتگان به ما رسیده به نوعی به واقعییات روزمره‌ متصل بوده؛ حمکت پدران ما این‌طور حکم می‌کرده که واقعیت‌های جامعه‌ی خودشون رو به صورت افسانه، اسطوره، پند یا مثل در بیارن. پس می‌شه احتمال داد که در گذشته‌یی نامعلوم ـ که سندی ازش در دست نیست ـ این چیزی که در مثل از اون به‌عنوان شلوغی شهر یاد شده، اتفاق افتاده و موجبات اعمال خشونت توسط غورباقگان رو فراهم آورده. از شکل هشداردهنده‌ی این مثل به نظر می‌آد که احتمالن این خشونت از سمت غورباقه عواقب خطرناکی به بار آورده و اگر جز این بود اصولن پیدایش این مثل باید مورد تردید قرار می‌گرفت. این مثل به صورت سربسته و رمزی به ما گوش‌زد می‌کنه که در آینده‌یی نامعلوم بر اثر شلوغی شهر، جمعیت غورباقه دست به استفاده از سلاح گرم می‌زنه و با این خلاصه‌گویی و حکمت رمزی، ما رو از عواقب شوم این واقعه برحذر می‌داره.

حالا باید پرسید که شلوغی شهر از سمت نیاکان ما به چه مفهومی به کار رفته؛ آیا شلوغی شهر بر مفهومی ترافیکی دلالت می‌کند؟ و یا معنایی ثانویه دال بر هرج و مرج و گسیختگی نظام اجتماعی از آن استخراج می‌شود؟

اگر حالت اول درست باشد باید گفت که همین تهران خودمان و اکثر کلان‌شهرهای دیگر دنیا در حال حاضر بار سنگینی از ترافیک انسانی و غیرانسانی را تحمل می‌کنند که به مراتب از دوره‌های پیشین چشم‌گیرتر است؛ و همان‌طور که می‌دانیم در هیچ‌یک از این نقاط،‌ نمودی از این خشونت مورد نظر از سمت غورباقه مشاهده نشده‌‌است. اما اگر حالت دوم را در نظر بگیریم ـ که محتمل‌تر به‌نظر می‌آید ـ باید قبول کرد که در دوران جدید،‌ ما هرچه بیش‌تر به سوی ساخت‌مندی نظام اجتماعی و پرهیز از هرج و مرج پیش رفته‌ایم؛ پس باید نتیجه گرفت که این ثبات در نظام‌های کنونی، مجالی برای بروز چنین خشونتی به‌ وجود نیاورده‌‌است. ولی آیا وضع تا ابد همین‌گونه خواهد ماند؟ آیا این ثبات و رفاه نسبی باعث می‌شود که ما حکمت نیاکان‌مان را یک‌سره به بوته‌ی فراموشی و کتمان بسپریم؟ آن دانش رمزآلود ـ که هنوز بسیاری از ورطه‌های‌ش بر ما مکشوف نشده ـ آیا پیش‌بینی روزی هول‌ناک را برای نوع بشر نکرده است؟ روزی که نظام زندگی اجتماعی چنان دگرگون شود که غورباقه در آن به هفت‌تیرکشی بپردازد؟

بی‌شک باید این پیام را از سوی گذشتگان جدی بگیریم و در پی راهی برای حل مسئله و یا دست‌کم ارزیابی وجوه مختلف آن باشیم.

حالا باید به پرسش بنیادی سطور بالا برگردیم، این‌که چه عامل یا عواملی باعث می‌شه جانور ضعیفی مثل غورباقه به درجه‌یی از شهامت و گستاخی برسه که دست به استفاده از سلاح گرم بزنه؟ و این‌که خشونت در غورباقه به شکلی ذاتی نمود پیدا می‌کنه یا به شکلی الحاقی؟

مطالعات نشون می‌ده که غورباقه هم‌واره در رابطه‌یی مستقیم و بی‌واسطه با محیط عمل می‌کنه و هم‌واره در این رابطه حالتی انفعالی به خود می‌گیره. به زبان ساده این‌که هم‌واره این محیط است که غورباقه را متاثر می‌کند و نه غورباقه محیط را! پس می‌شود نتیجه گرفت که شرایطی که غورباقه در آن دست به اعمال خشونت می‌زند شرایطی‌ست که از سوی محیط به او اعطا می‌شود و خود او در رقم زدن این شرایط کوچک‌ترین تاثیری نخواهد داشت.

حال باید پرسید که این شرایط چه‌گونه شرایطی خواهد بود. مسلمن این شرایط نوعی واسازی نظام قدرت است؛ نوعی دگردیسی که موجودی محافظه‌کار مثل غورباقه را به موجودی اقتدارگرا بدل می‌کند. در این دگردیسی، قدرت گرفتن غورباقه به شکلی طبیعی و بدون نیاز به دگردیسی خود او صورت می‌گیرد؛ خشونت غورباقه در این شرایط همان‌قدر طبیعی‌ست که ابوعطا خواندن‌ش در شرایطی متفاوت مثل سربالا رفتن آب. در هر دوی این شرایط غورباقه هم‌چنان موضع انفعالی خود را حفظ می‌کند و هم‌چنان تحت تاثیر مستقیم محیط قرار دارد.

پس با توجه به پند قدما، ما با دو موقعیت اساسی و محتمل در برابر غورباقه روبه‌رو هستیم؛ اول موقعیتی که در آن غورباقه به یکی از ارکان قدرت بدل می‌شود، و دوم موقعیتی که غورباقه در آن با وضعی انفعالی‌تر از پیش سرگرم خواندن ابوعطا می‌شود.

به نظر می‌رسد کلید کشف معما در انطباق همین دو نمونه از امثال است. این دو مثل هم‌چون قطعات پازل هم‌دیگر را کامل می‌کنند و خاصیت هم‌پوشانی آن‌ها راهی را پیش پای جامعه‌ی بشری قرار می‌دهد. گمان می‌رود مثل دوم از سوی حکمت رمزی نیاکان ما به صورت راهی برای مقابله با وضعیتی که در مثل اول ترسیم شده ارائه می‌شود؛ راهی که به ما نشان می‌دهد چه‌گونه موجودی را که می‌تواند در نوع خاصی از شرایط بسیار خطرناک و تهدیدکننده ظاهر شود، سرگرم امور بی‌هوده‌یی (مثل خواندن ابوعطا) کرد که دیگر هیچ‌گاه خیال رسیدن به آن شرایط خاص را هم در سر نپرورد.

این راه در این مثل، سربالا رفتن آب قلمداد شده‌است. همان‌طور که می‌دانیم آب محیط اصلی و طبیعی زیست غورباقه است. آب در این مثل به عنوان محیط زیستی غورباقه، در مقابل شهر در مثل پیشین به عنوان محیط زیستی انسان به کار رفته‌است. و اما سربالا رفتن در این مثل به‌مانند شلوغ شدن در مثل پیشین، بر همان هرج و مرج و گسیختگی دلالت می‌کند؛ با این توضیح که سربالا رفتن، یک بار اضافی معنایی دال بر واژگونی همه‌جانبه را به هم‌راه دارد. پس باید این‌طور استنباط کرد که راه گریز از قدرت گرفتن غورباقه آن است که محیط زیستی او را چنان دگرگون سازیم که موضع انفعالی او در برابر چنین تحولی، تنها خواندن ابوعطا را برگزیند و فرصت پرداختن به امور مهم‌تر و جدی‌تری را نداشته‌باشد.

به راستی که جامعه‌ی بشری برای حفظ و صیانت خود در برابر حملات احتمالی سایر موجودات بی‌گانه و غیرخودی، باید هم‌واره هوشیار و کنش‌گر عمل کند و هم‌چنین گنجینه‌ی ناب دانش و حکمت گذشتگان و نیاکان را سرلوحه‌ی اعمال و رفتار خود قرار دهد.

با این امید که نوع بشر هرگز شاهد هفت‌تیرکشی موجود رقت‌انگیزی مثل غورباقه نباشد و با دانش و بصیرت خود، او را به وضعیت بی‌خطری مثل خواندن ابوعطا رهنمون کند!




امضا: کارشناس امور غورباقه

پنجشنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۰۹

برای جماعت خفاشان!

دو نظریه‌ی اساسی در باب نوشتن وجود دارد:



یک: وقتی نوشتن‌ت نمی‌آید زور نزن!

دو: وقتی نوشتن‌ت نمی‌آید زور بزن!



فقط همین دو نظریه موجود است و راه دیگری هم نیست.
برای کشف راه سوم قطعن زور نزن!
.
.
.
پی‌نوشت: در همین نوشته از یکی از همین دو نظریه استفاده شده!